زمانی میشود که جز سرودن و بازی با قلم و کاغذ راه دیگری نیست . من هم مینویسم تنها برای دل خود و تمام
درباره من
"به نام خدا"
زمانی شروع به نوشتن کردم که احساس کردم قلمم را خوب به رقص در می آورم با سازی که از حرف های دلم کوک میکنم
زمزمه هایی میکردم و روی کاغذ سفید با یک قلم نظاره گر رقص موزونشان میشدم
گاه گاه زمزمه هایی هست که هر آدمی اگر دستی به قلم برده باشد دوست دارد برای خودش و یا آن دلیلی که باعث نوشته شدن این واژه ها شد بنویسید
من هم ساده آغاز کردم و ساده اخت گرفتم و ساده ادامه دادم
گاهی شنیدن صدای پرنده ای یا دیدن پیر مرد بیچاره ای یا که حتی دیدن یک عاشق آواره ای
مرا وادار به نوشتن می کرد
ساده بگویم نوشتن را دوست دارم
اگر حتی ساده تر هم بخواهم بگویم
بی کلک و ریا قلم فرسایی میکنم فقط و فقط برای دل خودم
ادامه...
من تصویر یک لبخند را روی چشم هایم کشیده ام که روی صورت تو با نگاه خسته ام به تصویر بکشم
حالا چشم باز کن به من نگاه کن میخواهم تو را به تصویر تمام آنچه که دیده ام اضافه کنم و خط تازه ای ترسیم کنم که از همه آن ها که دیده ام رنگی تر بمانی نکند دستم خط بخورد روی نگاه تن تو میخواهم صورتت را در نگاهم ثبت کنم و برای ماندن در تو چند صبحی را
سلام سیمین جان
خوشحال می شوم به من یه سربزنی
به امید دیدار .